۱۳۸۸/۱۱/۱

رمان خاطرات مزاحم

عاشق علاوه بر خشمی که نسبت به معشوق خود دارد باز چیزی او را مجبور می کند دوستش داشته باشد و سراغش برود. گرچه خشمی بیشتر از خشم مردی تحقیر شده نیست، ولی چون حرص ِ تمتع از معشوق، تنها حرصی است که عاشق را هر چه مسن تر می کند بیشتر گرفتار خود می نماید، باز چیزی ته دلش می گوید: «هنوز او را دوست دارم.»

نظم آرمانشهر به هم ریخته و شهر اسیر طلسم جادوگر و کلاغش شده است: بلیط سیاه دست مسافر بخت برگشته است، اما آرمان حق نشستن روی صندلی شماره سیزده را ندارد، مگر اینکه بخواهد بدبختی و فلاکت و بیچارگی را امتحان کند؛ نویسنده در داستان خود گیر افتاده و راه فراری ندارد؛ زهره به بهانه ادامه تحصیل در مسکو از ایران رفته است؛ و کارآگاه در فکر به جریان انداختن پرونده قتل آنِت می­باشد. اما همه یک هدف را دنبال می کنند؛ رسیدن به انتهای فلسفه... آیا قهرمان از عشق ِ دوباره ی معشوق گریزان است یا با آغوش باز به سراغش می­رود؟

 

رمان خاطرات مزاحم بعد از 2 سال بالاخره مجوز چاپ گرفت و چاپ شد. برای سفارش کتاب خاطرات مزاحم به کتابفروشی های سراسر کشور مراجعه یا تا تاریخ           1/12/1388 با شماره 09124840564 تماس حاصل نمایید و از 20% تخفیف ویژه برخوردار شوید.

محمد رضا غفاری نیا
۱۳۸۸/٩/۱۳

به یاد نویسنده بزرگ تارا شاهد عزیز

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

محمد رضا غفاری نیا
۱۳۸٧/۱٠/۱٥

مجادله بر سر ابیات

 

می خوام چند تا خاطره از فروغ برات بگم گوش کن

روز دومی بود که اومده بودم پخش گسترش مشغول به کار شدم

 با فروغ قرار گذاشتم و رفتیم کافی شاپ ونک

بقیه بچه ها هم بودن ولی جای سهراب خالی بود

دستای فروغ رو گرفته بودم فروغ آهی کشید و گفت

دلم گرفته است دلم خیلی گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

بعد رفت تو لک و چیزی نگفت

یه جورایی دلم به حالش سوخته بود

این حس خیلی وقت بود که باهام بود

اما خودم کلی مشکل داشتم

بعد از سفر دبی کارم جور شد

آقا کاظم ازم قول گرفت تا آخر ماه آرشیو رو راست و ریس کنم

اخوان که از رابطه ی من و فروغ باخبر بود

جلو اومد و خواست بچه ها رو سر گرم کنه

گفت بچه ها ساکت می خوام یه شعر بخونم

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراری ترا خواست

و من میدانم چرا خواست

و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست

اگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست

بعد نگاهی به فروغ انداخت تا ببینه تغییری تو چهره اش می بینه

شاملو زد روی شونه اش و اشاره کرد که بشینه

بعد نمی دونم در گوشش چی گفت که ناراحت شد

فروغ داشت اشک می ریخت

دستش رو فشار دادم و گفتم چی شده

گفت هیچی دلم گرفته

گفتم می خوای تمومش کنیم می خوای بریم خونه

گفت نه بذار به بچه ها خوش بگذره اینجا رو دوست دارم

شنیدم که شاملو توی جمع بچه ها گفت شعر باید استخون دار باشه

و دستاش رو بالا برد و گفت

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

شعرش رو که خوند نشست سر جاش و به من و فروغ نگاه کرد

از چشمای اطرافیان فهمیدم همه حواس ها به من و فروغه

حافظ با تمأنینه بلند شد و با صدای گفت

شعر باید ساده و با مفهوم باشه

مثل الا یا ایها الساقی من

همه زدن زیر خنده

فروغ هم خندید

من هم خندیدم

صائب گفت بگو ببینم چی تو چنته داری

بعد حافظ شروع کرد به خوندن شعرش

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی که استاد مجادله در ادبیات بود جوابش رو اینجوری داد

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بخال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

همه کف زدن و به وجد اومدن

شهریار گفت از این بچه بازیا خوشش نمیاد

خودش رو حاضر کرد تا شعر رو ادامه بده

همونجا بود که فهمیدم مجادله ادبی سختی در گرفته

ممکنه دعوایی چیزی بشه

اما منتظر موندم تا آخر ماجرا رو ببینم

شهریار سینه اش رو با سرفه ای صاف کرد و گفت

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بخال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سرو دست و تن و پا را

سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها

من هم که تو اون جمع سری تو سرا داشتم با خودم گفتم الان وقتشه

وقتشه که هم یه زهر چشمی از این حریف های سنتی بگیرم

هم خودم رو در نظر فروغ شاعر زبردستی جلوه بدم

بلند شدم و با مشت کوبیدم وسط میز و همه ساکت شدن

لیوان های روی میز لرزیدن آهسته گفتم

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

بخال هندویش بخشم هوای تازه­ی خود را

هر آنکس چیز می بخشد به رأی خویش می بخشد

نه چون شهریار که می بخشد تمام روح و اجزا را

وان دو دیگر که می بخشند به خال هندوی آن ترک است

مثال صائب و حافظ که از مال و جسم خود بخشند

سمرقند و بخارا و سر و دست و تن و پا را

مثال روح اجزا را بهره­ای هیچ کس را نمی بخشد

بیا و بین هوای تازه­ی ما را که می بخشیم بدون هیچ چشمداشت

بر آن ترک شیرازی که برده این دل تنها و بی کس ما را

بعد دستامو بالا بردم و با فریاد گفتم

من آن مردم که می­بخشم هوایم را به کام او

اگر هم هیچ کامی زین هوا بهره ناگیرد

جخ... گوشه گیران زود دلها را تصرف می­کنند

بیشتر دل می­برد خالی که بر کنج لب است

مشت محکمی که روی میز کوبیده بودم کار خودش رو کرد

البته قضیه برعکس اون چیزی بود که انتظارش رو داشتم

فروغ بدون سر و صدا رفته بود

از اون روز به بعد دیگه هیچ کس فروغ رو ندید

و هیچ کس جرأت نکرد تو محافلی که من بودم شعر بخونه

دوستان شاعر اسم این حرکت رو گذاشتن مشت روی میز ادبیات

حالا اونا به من افتخار می کنن و من هم مشغول کار تو آرشیو هستم

اما یک ماهه که از فروغ خبر ندارم

دیشب رفتم خونه شل و گفتم

تو کافی شاپ کز کرده بودی یه گوشه و چیزی نمی گفتی چیزی شده

گفت نه فقط یه کم دلم گرفته

تا این جمله رو شنیدم شصتم خبردار شد موضوع از چه قراره

شل رفت تو آشپزخونه چایی بیاره

یکی از شعراش رو که برای فروغ گفته بود روی میز ش دیدم و خوندم

خیلی خوشم اومد شعر رو برداشتم و زیر پیراهنم قایم کردم

شل با چایی اومد توی اتاق و بی مقدمه گفت

نمی توانی آن را با خودت ببری

برای اینکه تو آن را نیاورده ای

تا وقتی که در اینجا هستی می توانی از آن استفاده کنی

اما وقتی که خواستی بروی حق نداری آن را با خودت ببری

آن ترانه را تو ننوشته ای

فقط یاد گرفته ای که چطور آن را بخوانی

شاید بتوانی کمی نور بتابانی

اما نمی توانی یک روز آفتابی خلق کنی

کفش هایم را دیگری خواهد پوشید

جاده ای که در آن قدم می زنم

دیگری خواهد پیمود

تنها چند تا آهنگ و چیز های دیگر

برای دوستانی که با دقت انتخاب شده اند ، باقی خواهد ماند

دوستانی که زیاد نیستند اما با دقت انتخاب شده اند

حالا دیگر نیازی نیست بگویی

نخستین کسی هستم که عاشقت شده است

برای اینکه چنین نیست

آنقدر خام نیستم که فکر کنم آخرین عاشق تو من خواهم بود

پس قولی نمی دهم شاید حرفم را باور کنی

و اجازه بدهی ترانه ای بخوانم

قبل از اینکه از هم جدا شویم

قبل از اینکه از هم جدا شویم

قبل از اینکه از هم جدا شویم

این جمله رو هزار بار خوندم

من اشتباه می کردم که شل شعر گفتن بلد نیست

شل عاشق بود عاشق فروغ

اما این دلیل رفتن فروغ نبود

فروغ دلش پیش سهراب بود

آب را گل نکنیم در فرودست انگار

کفتری می خورد آب

حالا شل بهترین دوست منه

و هر وقت میریم کافی شاپ جای سهراب و فروغ خالیه

هنوز هم گهگاه میرم خونه شل و با هم خاطرات فروغ رو مرور می کنیم

امروز فهمیدم فروغ عاشق سهراب هم نبوده

شل گفت یاد خاطرات فروغ بخیر فروغ عاشق سهراب هم نبود

راستی فروغ چرا دلش گرفته بود

هر وقت بهش می گفتم دوستت دارم

می گفت دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

هر وقت می گفتم ما مال همدیگه میشیم

می گفت پرانتز باز می نویسم پرنده

پرانتز را نمی بندم بگذار پرنده آزاد باشد

الان می خوام اون پرنده رو آزاد کنم

دیگه هیچ پرانتزی رو نمی بندم

و این شعر رو آویزه گوشم می کنم

بعضی ها زود میان زود می رنجن زود میرن

ولی بر میگردن

بعضی ها دیر میان دیر میرنجن دیر میرن

ولی برنمیگردن هیچ وقت بر نمیگردن

امروز تو آرشیو بودم که آقا ایمان چو اسمم را خواند

بی خبر داد کشیدم غایب

خانم بهار خندید

که جنون گشته به طفلک غالب

بچه ها هیچ نمی دانستند

که منم آنجا و دلم جای دگر

دل آنها پی درس و کتاب

دل من در پی سودای دگر

از پس شیشه عینک کاظم

سرزنش وار به من می نگرد

از در چهره من می خواند

که چه ها در دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال

بچه ها عشق گناه است گناه

فروغ کجایی

فروغ جونم

فرووووووووووووووووووووغ

 

محمد رضا غفاری نیا
۱۳۸٧/۱٠/۱٠

موسسه گسترش فرهنگ و مطالعات

موسسه گسترش فرهنگ و مطالعات

پیشگام شیوه نوین توزیع کتاب در ایران

با 25 سال سابقه درخشان

هر روز با تازه های بیش از 60 ناشر فعال کشور

با کادر مکانیزه، پرسنل فعال و امکانات حمل و نقل سریع این امکان را فراهم آورده

که در کوتاهترین مدت زمان کتب مورد دلخواه با کمترین قیمت ممکن را

در اختیار داشته باشید

آدرس: خ ولی عصر. بالاتر از پارک ساعی. کوچه ساعی. کوچه اشکانی. پلاک ١۴

شماره تلفن: (٨ خط): ٨٨٧٩۴٢١٨

نمابر: ٨٨٧٩۴٢١٩

پست الکترونیک: info@gbook.ir

آدرس سایت: www.gbook.ir

 

محمد رضا غفاری نیا


وقتی مرا به جرم دلم دار می زنند
گلهای نرگس همه زنگار می زنند

آنسوتر از سکوت تو صد کلاغ سیاه
بر پیکر سپید کبوتر منقار می زنند

کلاغهای قدیمی و کلاغهای تازه نفش
در کوچه ها مرگ کبوتر را جار می زنند

تو می روی و در کوچه های ویران دل
با بندبند زخمی دلم تار می زنند


همسایه ها



داستان


شعر


کتاب


نقد


آرشیو